رومینا
چه کسی به وسعت دریای بی کران روح سر گشته ام را کاوید؟!! و مرا به نام خواند!
اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود .... نغمه نیستم، که بخوانی صدا نیستم، که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی .. من درد مشترکم مرا فریاد کن ... علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های ترا دریافته ام با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام ای دیر یافته! با تو سخن می گویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های ترا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.
قصه نیستم، که بگویی
درخت با جنگل سخن می گوید
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









