تبليغاتX
رومینا


رومینا

چه کسی به وسعت دریای بی کران روح سر گشته ام را کاوید؟!! و مرا به نام خواند!

  دختري از سختيهاي  زندگي به  پدرش گله مي كرد . از مبارزه خسته بود،نمي دانست چه كند،بلافاصله بعد از اينكه يك  مشكل را  حل شده  مي ديد  مشكل  ديگري سرراهش آشكارمي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي كند.پدركه آشپز ماهري بود اورا به آشپزخانه برد.سه قابلمه را پرازآب كردو آنها راجوشاند.سپس دراولي تعدادي  هويج ، در دومي  تعدادي تخم مرغ  و  درديگري مقداري قهوه قرارداد وبدون اينكه حرفي بزند چنددقيقه منتظر ماند . دختر هم متعجب و  بي صبرانه منتظر بود . تقريبا پس  از 20  دقيقه ، پدر  اجاق گاز را خاموش كرد ، هويجها  و  تخم  مرغها را  دركاسه گذاشت و قهوه را درفنجاني ريخت.سپس رو به دختر كرد و پرسيد:عزيزم چ مي بيني؟ دختر هم در پاسخ گفت : هويج ، تخم مرغ و قهوه . پدر از دختر خواست هر كدام  از آنها را لمس كند.هويجها نرم و لطيف بودندو تخم مرغها پس ازشكستن و پوست كندن،سخت شده بودند.درآخر پدر از او خواست كه قهوه را ببويد. دختر دليل اين كاررا سؤال كرد و پاسخ شنيد : دخترم هر كدام از آنها در شرايط ناگوار يكساني در آب جوش قرار گرفتند ولي ازخود رفتارهاي متفاوتي بروزدادند.هويجهاي سخت و محكم،نرم و ضعيف شدند. پوسته هاي نازك و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند.

سپس پدر از دخترش پرسيد :حالا  تو  دخترم  وقتي در زندگي با مشكلي روبرو مي شوي مثل كداميك رفتار مي كني؟ هويج ، تخم مرغ يا قهوه؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 8:23 توسط رومینا| |

در زمان قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اينکه عکس­العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي ­تفاوت از کنار تخته سنگ مي ­گذشتند.

بسياري هم غرولند مي­ کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي­عرضه ­اي است ... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي ­داشت.

نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناري قرار داد.

ناگهان کيسه ­اي را ديد که وسط جاده و زيرتخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه­ هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: «هر سد و مانعي مي­تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.»
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 8:15 توسط رومینا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ