رومینا
چه کسی به وسعت دریای بی کران روح سر گشته ام را کاوید؟!! و مرا به نام خواند!
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعیت زیادی جمع شدند . قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند . مردجوان , در کمال افتخار , با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت :" اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست ." مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید . اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه های دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی از نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود . مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد . مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت :" تو حتما شوخی می کنی .. قلبت را با قلب من مقایسه کن . قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ." پیرمرد گفت :
" درست است , قلب تو سالم به نظر می آید , اما من هرگز قلبم را با تو عوض نمی کنم . می دانی هر زخمی نشانه انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جداکرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن که بخشیده شده قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند , گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند , چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام , اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند . اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام . امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟؟" مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد . پیر مرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد . دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود . زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .
پيري و سفيدي دلام را چه کنم؟
گيرم بغض تلنبار شده هم ، باران شد
بگو اينهمه تراکم غم را چه کنم؟
گيرم بوي عطر بگيرد تنام از بوي اندامات
بوي «نا»ي اين دست را چه کنم؟
گيرم که غصهها هم يکروز تمام شود
طعنههاي مردمِ غريب پرست را چه کنم؟
گيرم زردي صورتم را ، بَزَک پوشانيد
اين دل شکسته و پريده رنگ را چه کنم؟
ميترسم دير بيايي عُمرم تمام شود
آنوقت آرزوهاي قشنگ را چه کنم؟
اگر يکروز بيايي که پاييز تمام شود
اين شعرهاي نمور و خيس را چه کنم؟
نامه هايات را چهگونه پاره کنم؟با کدام قدرت دست
آن قلب سُرخِ تزييني و خودنويس را چه کنم؟
به انتظار، دلام خو کرده ؛ باورکن هراسي نيست
بگو هجوم نالههاي شبانه را چه کنم؟
دستهایم روز وشب تشنهي تو اَند و بس
بيتابي اين بغضهاي عاشقانه را چه کنم؟
تو همين روزها ميآيي ، يکروز خوب پاييزي
فقط نميدانم خواب هاي تَرَک خورده ام را چه کنم؟
تو ميآيي مرا از اينجا ميبَري شکي نيست
خاطرات شهر افسردهام را چه کنم؟
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









