تبليغاتX
رومینا


رومینا

چه کسی به وسعت دریای بی کران روح سر گشته ام را کاوید؟!! و مرا به نام خواند!

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.

زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:

آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.

مغازه دار گفت که نسيه نمي دهد.

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.

خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟

زن گفت : اينجاست ...

مغازه دار گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!

زن با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...

همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...

خواربار فروش باورش نمي شد ...

مشتري از سر رضايت خنديد ...

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...

در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "


فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .
دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كسي داد و پاداش بسيار برد

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:5 توسط رومینا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ