تبليغاتX
رومینا


رومینا

چه کسی به وسعت دریای بی کران روح سر گشته ام را کاوید؟!! و مرا به نام خواند!

سلام
امروز تولدمه
اين پست رو براي تشكر از تمام دوستان با وفا و دوست داشتني ام كه اين روز رو بخاطر داشتن گذاشتم
از محبت همتون سپاس گذارم
mer49
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 13:47 توسط رومینا| |

خدايا ! عقيده مرا از دست عقده ام مصون دار.
خدايا ! به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارازني کن.
خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تاپيش از شناختن درست و کامل کسي يا فکري درباره آن قضاوت نکنم.
خدايا ! به من توفيق تلاش در شکست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، کار بي پاداش ، فداکاري در سکوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنکه دوست بدارند را روزي کن.
خدايا ! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :طبيعت ، تاريخ ، جامعه و خويشتن رها کن ، تا آنچنان که تو ، اي آفريدگار من ، مرا آفريده اي ؛ خود آفريدگار خود باشم ، و نه خود را با محيط ، که محيط را با خود ، تطبيق دهم.
خدايا ! به هر که دوست ميداري بياموز که ؛ عشق از زندگي کردن بهتر است ، و به هر که دوست تر ميداري بچشان که ؛ دوست داشتن از عشق نيز برتر است !
                                                                                             دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 0:23 توسط رومینا| |

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 7:16 توسط رومینا| |

مرابا تمام خستگي ها و با تمام دلواپسي ها در كنار خويش ببين

 ‌ باشد كه  چشمان هميشه تازه ي تو مرا به آرامش دعوت كند

  با من باش تا لحظه لحظه زندگي را زيبا ببينم.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 8:3 توسط رومینا| |

خدا داند كه شايد خاك اين بستان  هزاران صد هزاران بوسه بر پاي تو ..ديگر اختيارم نيست توانم نيست.تابم نيستبه خود مي پيچم از اين رشك  اما خنده بر لب با تو گويم اضطرابم نيست

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:48 توسط رومینا| |

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است .

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز،تنها دو روزه خط نخورده باقي بود.پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . داد زد و بدوبيراه گفت . خدا سکوت کرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را بهم ريخت ، خدا سکوت کرد . به پروپاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گريست. به سجده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم ، اما يک روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي . تنها يک روز ديگر باقي است . بيا لااقل اين يک روز را زندگي کن . لابه لاي هق هقش گفت : اما بايک روز ... با يک روز چه کار مي توان کرد...خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد . و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي کن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي چرخيد . اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد...بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده دارد ، بگزار اين يک مشت زندگي رامصرف کنم .

آن وقت شروع به دويدن کرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيدو زندگي را بوييد .وچنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد . مي تواند...او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد . زميني را مالک نشد . مقامي را بدست نياورد اما...اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد . روي چمن خوابيد ، کفش دوزکي را تماشا کرد .سرش را بالا گرفت و ابر ها راديد و به آنهايي که او را نمي شناختند ، سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود!!!

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 7:7 توسط رومینا| |

آن که می گوید دوستت می دارم

خنيا گر غمگيني است كه

                                آوازش را از دست داده است

اي كاش عشق را زبان سخن بود
                                 

                                   هزار كاكلي ي شاد در چشمان توست
                                    هزار قناري ي خاموش در گلوي من

 عشق را اي كاش زبان سخن بود


   آن كه مي گويد دوستت مي دارم

                 دل انده گين شبي است كه مه تاب اش را مي جويد

   اي كاش عشق را زبان سخن بود

                                        هزار آفتاب خندان در خرام توست 
                                            هزار ستاره گريان در تمناي من

عشق را اي كاش زبان سخن بود.

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 0:30 توسط رومینا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ