تبليغاتX
رومینا
رومینا

بینهایت

به روز رساني شده در :جمعه بیست و نهم شهریور 1387

انسان هم میتونه خط راست باشه هم دایره.تو میخوای چیكار كنی؟تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بینهایت ادامه بدی؟ 

نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،

روشنایی

به روز رساني شده در :شنبه پانزدهم تیر 1387

مریدی نزد استادش رفت و گفت :سالها در جستجوی روشنایی بوده ام. احساس می کنم به آن نزدیک شده ام .باید گام بعدی را بدانم.

استاد گفت: زندگی ات را چطور می گذرانی ؟

-هنوز گذران زندگی را نیاموخته ام٬والدینم کمکم می کنند.اما این که فقط یک موضوع فرعی است.

استاد گفت:قدم بعدی تو این است که نیم دقیقه٬راست به خورشید بنگری.ومرید اطاعت کرد.

پس از نیم دقیقه٬ استاد از او خواست منظره پیرامونش را توصیف کند.

مرید پاسخ داد:نمی بینم .آفتاب چشمهایم را خیره کرده .

 

. انسانی که تنها نوررا می جويد ودراين راه مسئوليتهاةش را وا  می گذارد٬ هرگز به روشنايی نمی رسد.و کسی که چشمهای خود را خيره به خورشيد نگه دارد٬سرانجام کور می شود

 و این توضیح استاد بود

نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،

رمز موفقیت

به روز رساني شده در :چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:
من کور هستم لطفا کمک کنید !
روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید، هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.

نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،

صد سال به این سال ها

به روز رساني شده در :چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

 

بر امد باد صبح و بوی نوروز
بکام دوستان و بخت پیروز


مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

 

نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،

تشویق

به روز رساني شده در :سه شنبه هفتم اسفند 1386

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:<< مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟>>

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع  او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

 

نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،

به ياد داشته باشيد که ...

به روز رساني شده در :شنبه بیست و دوم دی 1386

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.
نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،

گنجشک و خدا

به روز رساني شده در :یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

 

نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،

ساده ترین کار در دنیا

به روز رساني شده در :یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

یک روز کریستف کلمب به یک مهمانی دعوت شد . . . تعداد زیادی از افراد حاضر در مهمانی به کلمب گفتند که واقعا کاری که انجام دادی خیلی ساده بود( کشف قاره آمریکا ) ، هر کسی که سوار بر کشتی می شد و همه دریاها را طی می کرد ، در نهایت اون قاره را کشف می کرد . کلمب برای اینکه به اونا جواب بده ، ازشون خواست تا یک تخم مرغ را از انتها به طور ایستاده بر روی میز قرار دهند ، خوب هر کسی هر چه تلاش می کرد باز تخم مرغ قِل می خورد و می افتاد . در نهایت همه گفتند که این کار شدنی نیست . بعد کلمب اومد یه خورده پوسته انتهایی تخم مرغ را شکاند و بعد از روی همون انتها تخم مرغ را به طور ایستاده قرار داد. بعد کلمب گفت : این ساده ترین کار در دنیا بود . هر کسی می توانست آنرا انجام دهد ، البته بعد از آنکه نشان داده شد که چگونه انجام می شود.

نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،

نفرت

به روز رساني شده در :پنجشنبه هشتم شهریور 1386

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

 

نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،

اندوه و شادی

به روز رساني شده در :دوشنبه یکم مرداد 1386

 آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو.

و او پاسخ داد:

شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود.

و آیا جز این چه میتواند بود؟

هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود.

مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟

مگر آن نی که روح شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟

هرگاه شادی میکنید به ژرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشکه اندوه نیست.

ونیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است.

پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه برتر است

اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند.

این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است...

( جبران خلیل جبران )

نویسنده : رومینا ، موضوع : ، لينك مطلب ،
درباره

ای که دور از منو در قلب منی..
با خبر باش که دنیای منی...

شادیت شادی من .......
غصه ات غصه ی من.......

قلب من خانه تو ......
خانه ات قبله من......

پيوندها

میلجه
شاعر دریا
لبخند ریاضی
کوههای سفید
قصر طلایی
مرد تنها
شب گریه
الهه ناز
بی گناه
عشق و زندگی
گل و گلدون
رویای مهاجرت
اسکیزوفرن
شقایق
بی نصیب...
عشق پاک
نغمه درد
قاتي پاتي
دانلود آهنگ جدید خنده سرگرمی جک عکس
نوشته هايم براي تو
زنده انديشان به زيبايي رسند اي زيبا پسند
ناگهان چه قدر زود دیر می شود
بزرگترین سایت دانلود و اموزش ایران
اشک ستاره
bia2
جینگیل مستان
تقدیم به بهترینم که اخرینم شد
از همه جا از همه رنگ.....(حسنک وزیر)
pinky
عاشقانه ها
بوسه بر عشق
کلاغ روسیاه
از عهد من تا وفای تو
دست نوشته
tehroon20
ایستگاه
محشر
هوس
عاشقی به رنگ عشششششق
حرفای آقا پارسا
کلیپ موبایل و عکس امید20
دژنبشت
فروهر
۞...::;;۩ M.O ۩;;::...۞

.::. قالب ساز .::.

پيوندهاي روزانه

انجمن تخصصی موبایل
mobile9
p30parniyan
p30world
عکس
ایران هاگ
اب و هوا
foto
iranmodern
گوگل
تمام پیوندها

نويستدگان


آرشيو مطالب

شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

آرشيو موضوعي


طراح قالب

احسان فيروزكوهي
قالب ساز
Powered By
BLOGFA.COM
This Template Designe By TemplateFA
All Righte Reserved By <-BlogID->